تبليغاتX
.:ما ز بالاییم و بالا می رویم :.

.:ما ز بالاییم و بالا می رویم :.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت14:21توسط آزاده |

 

خداوندا به درگاه خویش پذیرایم باش و دستهای خسته ام را که تا بیکران عجز به سویت بر آمده به خود فرا خوان .

خداوندا من و قلب مالامال از تیرگی ام را در تیررس نگاه خویش صفا ببخش و گناهانم را که چو رودی روان به سوی سلوک سیاهی گام بر می دارد را به دریای بی پایان مهرورزی خویش بخوان .

خداوندا از تو عاجزانه خواستم تا یاری ام رسانی و توان رفتن را از پاهایم حتی لحظه ای سلب نکنی .

خداوندا خوب می دانم که لبریز معصیت و ذنب و گناهم اما چه کنم ، جز درگاه تو هیچ صومعه ای نیست تا در آن آرام گیرم ، هیچ کشیشی نیست تا برو اعتراف کنم ، جز تو هیچ پناه و امیدی ندارم و جز در اندیشه مهربانی تو هیچ مهری را مهر نپندارم .

خداوندا تو می دانی که آن چنان غرق نیازم که هرچه از آن باز گویم باز در اول وصف این نمازم.  

خداوندا مرا به آغوش لطف و عنایت خویش فراخوان و تهی دستی مرا نادیده بگیر و آن چنان دست مرا بگیر که خورشید گرما و نور را از من وام بگیرد و نگاه آلوده و درمانده ام به امید این سربلندی آرام بگیرد .

آری خدای مهربانم جز گفتن حرفهایم به تو بر کس دیگر سخن نگویم .به راستی که با تو درد و دل کردن ، چه آسان است زین جهت که تو از هر وجود و جسم دیگری به آدم نزدیکتری ، لیک افسوس که شیطان هم لانه در همین نزدیکی ها گوشه ای در قلب درمانده و آزرده ی من ، گوشه ای از کلبه خرابه ی دل من دارد ...

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت19:48توسط آزاده | |

 

به شرافت و پاکی دریای اشک ، به راز سر به مهر تیرگی ها ی پر رنج، به خون ریخته شده در کربلا سوگند ، به ماه و آسمان به ارض و فلک، به روشنایی سوگند ،

به عطر گل های لاله و مریم خفته در خاک سوگند ،به آه جانسوز مادرانه سوگند ،به ژاله های روان روی گونه ها ،به زخمی ترین زخم از خنجر نامردها ،به بهترین کلام ها سوگند ، به بهار دلها و عطر شکوفه ها ،به سرخی رزها و به گرمی دست های گره خورده سوگند ،

به صداقت چشم های پر از پرسش ، به ناله های شب زنده داران ، به ذاکران و زائران حسین سوگند ، به روزهای عزیز و شب های زیبای احیا سوگند ، به بهار دل ها قرآن مبین و کلام خدا سوگند ، به سحاب و سما و ستاره سوگند ،

به هرآنچه نعمت است نازل به زمین سوگند ، به فرجه فرجه ی لحظات سخت و عذاب آور ، به حادثه های تلخ زمان سوگند ، به آبروی آبروداران و به حق مظلومین ، به خون پاک شهدا ،این لاله های بی همتا ، به خاکریز ها و سنگرهایشان سوگند ،

به وجود سرتا پا صفا و به صمیمیت و الفت و صداقت ، به شمس عدالت و به سخا سوگند ، به شهامت شیردلانی که دل دریا را با هم دلی می شکافند ، به عظمت  خدای ابر و باران و مه و دریا سوگند ،

به استقامت به مهر و محبت و عشق و انتظار سوگند ، به خون های نا حق ریخته شده به جفایی که به جان عالمی عرضه شده سوگند که آن دادرس و دادگر خواهد آمد...

زهرا سلیم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت14:20توسط آزاده | |

 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگی ات را ، چشم کوچک من بسنده نیست .

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد ،یا بر خشتی خام

تو ،آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت

و من ،آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت .

پیش از تو ،هیچ اقیانوس را نمی شناختم که عمود بر زمین بایستد ....

پیش از تو ،هیچ خدایی را ندیده بودم که پای افزاری وصله دار به پا کند ،

و مشکی کهنه بر دوش کشد و بردگان را برادر باشد .

آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ

ای روشن خدا در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیله القدر ، حتی اذا مطلع الفجر

چگونه شمشیری زهر آگین

پیشانی بلند تو – این کتاب خداوند را – از هم میگشاید

چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت ؟

هنگام که به همراه آفتاب به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

و صولت حیدری را دست مایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد ،کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هرای شیر می خروشید ،کلمات کودکانه تراوید

آیا تاریخ ، به تحیر ، بر در سرای ، خشک و لرزان نمانده بود ؟

کدام وام دار ترید ؟

دین به تو ،یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست .

دری که به باغ بینش ما گشوده ای هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

تو را در کدام نقطه باید به  پایان برد ؟

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد ؟

فتبارک الله ، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو که نیکو ترین آفریدگانی .

 

عیدتون مبارک 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت13:25توسط آزاده | |

 

سلام آقا جان

منو میشناسی؟ همونیم که هر شب جمعه وقتی که اعمالشو بهت نشون میدادن کلی ناراحتت می کرد و دل نازنینتو میشکوند...

اونی که اصلا نمی دونست انتظار یعنی چی ؟اونی که اصلا بویی از معرفت نبرده ... اونی که حتی جاش گوشه ی قالی هم نیست ...

اما آقا حالا اومدم در خونت ... با دعوت خودتم اومدم ...بغض داره خفم میکنه ...چطوری ما رو تحمل می کنی ؟مگه آدم چقدر می تونه صبر داشته باشه که بتونه این همه بدی ببینه و بازم دعاگوشون باشه ... مگه آدم چقدر باید مهربون باشه که با دیدن این همه نامهربونی بازم با محبتش ما رو شرمنده کنه ....

می خواستم بیام و بگم که منو ببخش .قول میدم از این به بعد به حرفات گوش بدم و به یادت باشم. اما الان می ترسم ...از خودم می ترسم ...می ترسم زیر قولم بزنم و دوباره دلتونو بشکنم ...

آقا جان میگن خیلی تنهایی ...میگن غریبی ... پس ما شیعه ها کجاییم ؟؟؟ چرا کاری نمی کنیم که از این تنهایی بیرون بیای ؟چرا دلامونو پر کردیم از عشق دنیا و خالی کردیم از یاد تو ...

نمی خوام دلتو بشکنم آقا ... نمی خوام بی معرفت باشم آقا ... ولی هنوز یه تازه واردم که راهو بلد نیست ... دستمو می گیری ؟؟؟

معلومه که دستمو میگیری و کمکم می کنی ... مگه میشه از شما جز این رو انتظار داشت ؟اما من بازم از خودم می ترسم ...می ترسم وسط راه دوباره دستتون رو رها کنم و برم سراغ بازی های کثیف این دنیا ...

چرا ما آدما فراموشکاریم ؟ چرا با اینکه می دونیم این دنیا جز پوچی هیچی با خودش نداره ولی بازم دل بسته و شیفتش میشیم ؟ آقا مگه از شما مهربون تر به ما بازم کسی هست ؟ پس چرا اینو فراموش می کنیم ؟ چرا حرف و عملمون یکی نیست ؟

آقا جان فقط بیا...بیا که داریم به بیراهه ها کشیده میشیم ...بیا که داریم خودمون رو نابود می کنیم ...بیا...ما بدیم ولی بیا..............

 

ای بهانه ی تمام اشک های صبح جمعه ام !

ناله های ندبه ام !

چه می شود به این نگاه بی رمق نظر کنی ؟!

فارس حجاز !

یار دلنواز !

کی شود برای لحظه ای امید من ز سرزمین سینه ام گذر کنی ؟

تمام راه های آسمان برای توست و چشم های خسته ی زمینیان ،بیا بیا !!!

چرا ز آمدن میان خاکیان حذر کنی ؟!

ای ستایش از ستایش تو شرمناک !

آسمان آبی نگاه تو

حکایت تمام عاشقانه هاست !

کی شود مرا به جرعه ای از این نگاه میهمان کنی ؟

ای سرود هر پگاه یاس و رازقی !

وی نوای چلچله به وقت صبح !

بیا نگاه کن به صحن سینه ام !

چه می شود که آسمان قلب خسته ی مرا

برای یک حضور پر شکوه میهمان کنی ؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت10:26توسط آزاده | |

  

ای آرمان دل های مشتاقان

و ای نهایت آرزوهای عاشقان

دوست داشتن تو را از خودت درخواست می کنم

و دوستی آنان که تو را دوست دارند

و دوستی هر کاری که مرا به قرب تو می رساند

و می خواهم که خودت را نزد من

محبوب تر از هر چیز دیگری قرار دهی

و عشقم به خودت را ، به سوی خرسندی ات  بگردانی

و شوقم به خودت را ، بازدارنده از نافرمانی ات سازی....

  

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت9:46توسط آزاده | |

 

خدایا تنهایم ،گفتنی های زیادی بر دلم موج می زند ،قلبی محرم ندارم که برایش بازگو کنم ،غم ها و درد ها بر هم انباشته می شود ولی کسی نیست که آنها را شماره کند .مدام در آتش سوزان می سوزم ،هرکس که به من نزدیک شود وجودش به آتش کشیده می شود .قلب شکسته و دیوانه مرا کسی تحمل نمی کند ،روح سر کش و بلند پرواز مرا کسی همراهی نمی کند .

در معرکه های سخت و خطرناک زندگی بی باکانه به پیش می تازم ،در دریای مرگ غوطه می خورم ،در تند باد حوادث پیچیده و لوله می شوم و همراه طوفان ها ،فراز و نشیب سرنوشت را طی می کنم و به دست قضا و قدر سپرده می شوم ولی در این راه دراز و پر خطر همسفری ندارم ...

آه...آه...آه...می خواستم که انبان درد و غم خود را که ارزشمند ترین سرمایه ی من است بر دوش بکشم و یکه و تنها سر به بیابان فنا بگذارم و به سوی سرنوشت خویش به راه افتم .خوش داشتم که سرمایه ی درد و غم را به خدای بزرگ عرضه کنم و از این همه افتخارات مقدس نزد او فخر بفروشم

اوه خدایا مرا ببخش ،منی که مالک خود نیستم ،چگونه از مالکیت دم می زنم ؟هنگامی که خودی نیستم که به حساب آیم ،چرا به انبان خود دلبسته ام ؟چقدر پر ادعا هستم ؟چه انتظارات بی جایی دارم ؟ و چرا از خدای خود شرم نمی کنم ؟و چطور در دام تعلقات پوچ گرفتار آمده ام ؟

خدایا مرا از خود و از همه ی وابستگی های به خود آزادم کن .آن قدر علو طبع به من اعطا فرما که دیگر احتیاجی به انبان افتخار نداشته باشم .آنقدر مرا متواضع کن که برای کسب امتیازات بیشتر با خدای خود به محاسبه و تجارت بر نخیزم ،آنچنان روحم را تسخیر کن که دیگر خودی در کار نباشد...

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت10:40توسط آزاده | |

خدای بزرگ می فرماید:

آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و اینکه به سوی ما باز نمی گردید؟

 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود ؟                  به کجا میروم آخر ، ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                      چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

طی شد این عمر تو دانی  به چه سان؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است که خودم میدانم ، که نکردم فکری

که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی ، که چه سان می گذرد عمر گران ؟

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان ،

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !بایدش نالیدن .

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن ؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم ، همه شادی دیدن ؟

همچو مرغی آزاد ، هر زمان .بال گشادن ، سر هر بام که شد خوابیدن .

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن ؟

هیچ کس نیز نگفت ، زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟

بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت ؟به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

نوجوانی سپری گشت ، به بازی ، به فراغت ،به نشاط ،

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات .

بعد از آن باز نفهمیدم من ،که چه سان عمر گذشت .

لیک گفتند همه که جوان هست هنوز !بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد ،کامروایی بکند ،بگذارید که خوش باشد و مست

بعد ار این ورا ( او را ) عمری هست .

یک نفر بانگ برآورد که او ، از هم اکنون باید ، فکر آینده کند

دیگری آوا داد که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند

سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت ، بگذرد امروزش ، همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان عمر گذشت ؟

من نیندیشیدم به چه ترتیب جوانی بگذشت ؟

آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی ، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مفت ، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد و شباب میتوانست مرا تا به خدایش ببرد .

هیچ بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات!!

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ؟رهنمایم بودند .

عمرشان طی می گشت بی خود و بیهوده و مرا می گفتند که چو آنها باشم .

که چو آنها دائم فکر خوردن باشم ، فکر گشتن باشم ،

فکر ثروت باشم،فکر تامین معاش ،فکر همسر باشم .

کس مرا هیچ نگفت :

زندگی خوردن نیست ، زندگی گشتن نیست ، زندگی ثروت نیست

زندگی کردن،فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست .

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ؟رهنمایم بودند .

عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده و مرا می گفتند که چو آنها باشم .

که چو آنها دائم فکر خوردن باشم ، فکر گشتن باشم ،

فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم ، فکر یک زندگی بی جنجال ، فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

زندگی خوردن نیست ، زندگی گشتن نیست ، زندگی داشتن همسر نیست .

زندگی کردن،فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست .

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش می فهمم .

حال می پندارم ، حال می پندارم

هدف از زیستن این است رفیق :

من شدم خلق که با عزمی جزم ، پای از بند هواها گسلم

با دلی آسوده ، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد ، در ره کشف حقایق کوشم .

شربت جرات و امید و شهادت نوشم .

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم .

ره حق پویم و حق جویم و حق گویم .

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم .

شمع راه دگران باشم و با شعله خویش ، ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم .

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش ، عمر بر باد و به حسرت خاموش .

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش می فهمم .

حال می فهمم کین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت :

کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل ، وقت پیری غافل

به زبان دیگر:

کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت

آه ....

 

 

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت11:11توسط آزاده | |

 

شهادت هنر مردان خداست

 

سردار شهيد محمد زاده فرمانده سپاه سيستان و بلوچستان

 

سردار شهید نورعلی شوشتری

 

یاد سرداران شهید شوشتری و شهید محمدزاده و دیگر شهدای مطهر حمله تروریستی سیستان و بلوچستان گرامی باد


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت18:47توسط آزاده |

 

بگذار چشم ماهواره ها 

بسته بماند

خون کودکانت

فریادی است که در گلوی جهان پیچیده است

این همه حلقوم

تو را فریاد می زند

بادها

هر روز شرافتت را

انتشار می دهد

"و لو کره المشرکون"

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت5:44توسط آزاده | |

 

خدایا

مرا در ایمان ، اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا

خودخواهی را چندان در من بکش یا چندان برکش

تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا

مرا از چهار زندان بزرگ انسان

طبیعت

تاریخ

جامعه

و خویشتن رها کن

تا آنچنان که تو

ای آفریدگار من ، مرا آفریده ای

خود ، آفریدگار خود باشم ...

خدایا

آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز

تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد

و آنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لب های صبح ، یقینی شسته از هر غبار ، طلوع کند

خدایا

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی  مکشان

اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند

حیرت های عظیم را به روحم عطا کن .

خدایا

این خرد خورده بین حسابگر مصلحت پرست را که بر دو شاهبال

هجرت از هست و معراج به باشد

بندهای بیشمار می زند

در زیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق

که در من به شتابان می گذرد ،نابود کن !  

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت10:20توسط آزاده | |

 

خدایا قلبم تشنه ی نور و عشق توست !

هر روز به افکار و آرزوهایم بیا !

به رویاهایم ،در خنده هایم و اشک هایم .

از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو .

به عبادتم ، به کار ، زندگی و مرگم بیا !

از سر لطف و عشق با من باش ...!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت11:45توسط آزاده | |

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت16:49توسط آزاده |

 

 همه ایستاده بودند ، سایه به سایه ،شانه به شانه و منتظر

منتظر دیدن من بودند ، من که گوشه ای از جلوه گری و خودنمایی او بودم

همه منتظر بودند تا در من روحی بدمد تا جان بیابم

و لب به" تبارک الله احسن الخالقین" بگشایند

چه لحظه ی با شکوهی... به راستی چه چیز می توانست از این با شکوه تر باشد

لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت و او لب به سخن گشود:

"نفخت فیه من روحی"

درست می شنیدم ،از روح خودش ،خود خودش !

آری... از روح خود در من دمید و گفت:

جهان را برای تو آفریدم و تو را برای خودم ...

برای خودش ، خود خودش ...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت14:45توسط آزاده | |

 

 ای خدای بزرگ ،ای آنکه علی را آفریدی و با آفرینش او خلقت خود را تمام کردی ،من کمال تو را در علی می بینم و علی را شاهد وجود تو می شمرم ،ممکن نیست که هر مخلوقی به این عظمت و کمال وجود داشته باشد و کمال مطلق که خداست انکار شود ...

آنچه مرا به علی نزدیک کرد عشق و ایمان او و دریای غم و درد او بود .در کودکی از شجاعتش لذت می بردم و او را حماسه تهور و جنگ و فداکاری می شمردم ،روزگاری از علمش و سخن وری اش و رهبریش و زهد و تقوایش محظوظ می شدم و او را ستاره ی درخشان عالم خلقت می دانستم ...

اما امروز تنهایی علی مرا جذب کرده است ، صدای ناله ی او را در دل شب میان نخلستان های فرات می شنوم ،مردی عظیم که محبوب خداست از همه جا و همه کس گریخته و یکه و تنها با خدای خود راز و نیاز می کند ، اشک می ریزد تا در دریای غم و درد کمی آرامش بیابد ،صیحه می زند تا از فشار سینه ی پر نور خود بکاهد .

ای خدای بزرگ تو را شکر می کنم که علی را آفریدی تا در عشق و درد و تنهایی مظهری  خدایی باشد و دردمندان دل سوخته در عالم تنهایی به او بیندیشند و از تصور چنین محبوبی خدایی آرامش بیابند .در آتش عشق ،در طوفان درد ،در کویر تنهایی ،فقط علی است که می تواند دست بر قلب ما بگذارد و با ما همدردی کند عشق ما را بفهمد ،درد ما را لمس کند ، و تنهایی ما را بفهمد...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت17:34توسط آزاده | |

 

و هر کسی را توتمی است،و توتم هرکسی خویشاوند او،

یادگار خویشاوندی او،

تجلی گاه آن عالم ذر،صبح الست...

هرکسی را توتمی است و توتم ذکر است.

و مگر نه زندگی ،هیچ نیست جز فراموشی؟

و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز به یاد نمی آورد؟...

هر کسی را توتمی است و توتم هر کسی "خود خوب" او است.

توتم یک ذات ماورایی دارد .یک موجود غیبی است ،از جنس طبیعت نیست...

هر کسی توتمی دارد،

هرکه هنوز فراموش نکرده است ،...هرکه هنوز غربت را احساس می کند ...

هرکسی توتمی دارد،که بدان سوگند می خورد،سوگند!

سوگند نیز یکی از همان معانی ماورایی است،از همان آوردهای بهشتی،

که در این کویر نمی فهمیم،اما حس می کنیم.

هرکسی توتمی دارد و توتم هر کسی ذکر آدم بودن او است،

یادگار بهشت آدم ،

یادآور هبوط و نالان غربت کویر.

هرکسی توتمی دارد و توتم هرکسی خویشاوند آن من بهشتی او است،

آن منی که در زندگی به شهادت رسیده است ،

در هیاهوی زاغان پلید و حریص و لجن خوار "روزمرگی" خاموش گشته است

و در نمایش مهوع زمین و آتش بازی فریبنده ی زمانه ، فراموش شده است....

 

حلول ماه مبارک رمضان  ، ماه بندگی و عبادت ، ماه دوستی و الفت رو به همتون تبریک میگم . التماس دعا

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت23:49توسط آزاده | |

 

 

 

 

قهرمانی تیم ملی بسکتبال ایران در مسابقات جام ملت های آسیا و راه یابی به  جام جهانی ۲۰۱۰ رو به همه تبریک میگم.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت19:20توسط آزاده |

 

 

خدایا من گناه کارم ،مرا ببخش ،تو را می خوانم ،تو را می خواهم ،تو را می پرستم ولی هنوز از بت پرستی دست بر نداشته ام هنوز نتوانسته ام خود را به تو قانع کنم .هنوز از مطلقیت تو می ترسم و می گریزم .هنوز کودکم هنوز به دنبال شی می گردم ،هر لحظه بتی می سازم و تصورات خویش را می پرستم.

خدایا به من ظرفیت بخشش عطا کن به من ظرفیت ده که مطلقیت تو را بپرستم ،بت ها را با تو اشتباه نکنم .

خدایا مرا به نعمت تنهایی غنی گردان ،بگذار در عالم تنهایی با تو انیس و آشنا گردم ،بگذار عشق تو ،جمال تو ،کمال تو آن قدر روح و دلم را جذب کند که دیگر عشقی برای هستی باقی نماند .

خدایا گاه گاهی از تنهایی خسته می شوم ،گاه گاهی در زیر بار درد و غم خمیده می شوم ،گاه گاهی مثل آتش فشان منفجر می گردم .آنگاه راه فرار می گزینم ،دست نیاز به سوی بت ها دراز می کنم ،درمان درد خود را از کسانی می طلبم که خود عاجز و درمانده اند.

خدایا این ها دلیلی جز ضعف و کم ظرفیتی من ندارد ،من ضعیفم ،من کم ظرفیتم مانند کودکی که از مدرسه می گریزد من نیز دچار وسوسه می شوم که از بارگاهت بگریزم .

می سوزم ،می سوزم ،می سوزم بگذار بیشتر بسوزم ،بگذار خاکستر شوم بگذار محو و نابود شوم ،بگذار کسی نام مرا نداند ،کسی اسم مرا نبرد ،کسی مهر مرا در دل خود نپرورد ،بگذار تنها باشم ،فقط با تو باشم .اما ای خدای من حتی تو هم مرا تنها بگذار اگر می خواهی تو هم مرا از بارگاهت بران ،تو هم مرا طرد کن ؟،تو هم مرا به دست فراموشی بسپار ،گله نمی کنم ،بگذار تنهایی خود را از مطلقیتت شروع کنم ،بگذار با مطلق آشنا شوم ،بگذار در تنهایی مطلق آنقدر فرو روم که حتی شعله های سوزان قلبم به من نرسد ،حتی نور شمع وجودم در ظلمت تنهایی محو شود و به جایی نرسد...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت19:21توسط آزاده | |

 

 و پروانه آمد و طواف کرد ،

چه کرد و چه ها کرد و  ....

چه شبی بود!

و چه داستانی !

چه حادثه ای در این جهان از بازی پروانه برگرد شمع

پرواز پروانه بر هاله ی شمع

و نشستن و گریختن و سوختن و ساختن

و

هیچ نگفتن پروانه بر آتش شمع زیبا تر است ؟

دوست داشتن در آخرین قله ی معراجش !

. . . اما . . .

چرا پروانه بر سر شمع قرار ندارد؟

بی تاب تر و هراسان تر و پریشان تر است؟

این همه تاب و تب چرا ؟

و نیز شمع

مسیحش بر او ظاهر شده است

موعودش به وعده گاه آمده است

پروانه خلوت خالی پر انتظارش را پر کرده است

چرا پروانه اش را بر گرد خویش

در پرتو هاله ی خویش در طواف می بیند و ... باز ...

این اشک ها چیست ؟

زندگی

آن ندای مرموز و شورانگیزی که شمع و پروانه را به هم می خواند

و

نمی شود.

با خویشاوندی این دو بیگانه است .

جهان خانه ی این دو نیست .

و از این است که سرنوشت هر عشقی که با مردم این اقلیم ناسازگار است

جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست

یکی خاکستر می شود و

دیگری اشک

و

پایان .  

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت17:33توسط آزاده | |

 

 

يك نفر دلش شكسته بود .توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود .منتظر ، ولي دعاي او دير كرده بود .او خبر نداشت كه دعاي كوچكش توي چار راه آسمان پشت يك چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود .

او نشست و باز هم نشست . روزها يكي يكي از كنار او گذشت .

روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود .هيچ كس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود.

با خودش فكر كرد :پس دعاي من كجاست؟ او چرا نمي‌رسد؟ شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد .رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد .رفت تا كه پيش از آمدن براي او دست دوستي تكان دهد. رفت .پس چراغ چار راه آسمان سبز شد .رفت و با صداي رفتنش كوچه‌هاي خاكي زمين جاده‌هاي كهكشان سبز شد .

او از اين طرف‏، دعا از آن طرف در ميان راه با هم آن دو روبه‌رو شدند دست توي دست هم گذاشتند از صميم قلب گرم گفت‌وگو شدند واي كه چقدر حرف داشتند ...برف‌ها كم‌كم آب مي‌شود شب،ذره ذره آفتاب مي‌شود و دعاي هر كسي رفته رفته توي راه مستجاب مي‌شود. 

تقديم به اونهايي که تا اخرين لحظه توي ايستگاه استجابت دعا ميمونند.

 

 

و اما فردا یعنی ۱۶ مرداد علاوه بر ولادت حضرت حجت یه مناسبت دیگه  هم برا من داره ، اول این عکس رو ببینید :

 

فهمیدی چه خبره ؟ نفهمیدی ؟ بابا تولده دیگه  

تولدم مبارک

از کیک هم خبری نیست ...این روزا زیاد شیرینی و شربت خوردی  واسه کیک جایی نمونده دیگه .بعدشم بچه خوب میدونه که پرخوری کار خوبی نیست . و در آخر : مسواک یادتون نره

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت9:46توسط آزاده | |

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه های خون را در رگ هایم می شنیدم.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.

این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد.

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود

و من دیده براهش بودم:

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ هایم از تپش افتاد.

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمی گذشت.

شور برهنه ای بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن ها می جست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت.

نسیمی شعله فانوس را نوشید.

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم،

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.

پیدا، برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد.

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم:

آنی گم شده بود.

 

g

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت11:31توسط آزاده |

 

 

خدایا دیگر قلب نمی خواهم دیگر عشق نمی خواهم دیگر درد نمی خواهم ،تو قلب مرا بگیر ،تو عشق مرا بگیر ،تو جان مرا بگیر فقط بگذار خاطره ای در ذهن خدایی تو بمانم و از این جهان مادی رخت بربندم

خدایا تو می دانی که قلب من سرشار از مهر و محبت است و همه ی مخلوقات تو را به شدت دوست می دارم و در بعضی از حالات این دوستی به درجه ی عشق و پرستش می رسد .تو می دانی که احتیاج دارم که عشق بورزم و بپرستم و چه بسا که به محبوب هایی تا درجه پرستش عشق ورزیده ام .اما هر وقت که عشق من به کسی یا به چیزی به درجه ی پرستش رسیده است تو آن را از من گرفته ای تا کسی را و چیزی را به جای تو معبود خود نکنم .

ای خدای بزرگ تو را شکر می کنم که با تجربه های سخت و تلخ و ضربه های قاطع و شکننده قلب مرا از خطرناک ترین گمراهی ها نجات دادی و این آتشکده ی مقدس را فقط جایگاه خود کردی...

خدایا......

خدایا هرکسی به دنبال گمشده ی خود می رود .هرکسی برای نجات خود راهی می اندیشد .هرکسی به امیدی و آرزویی زندگی می کند امامن امید و آرزویی ندارم .جز تو گمشده ای نمی شناسم و جزتو راه نجاتی نمی یابم .همه را فراموش می کنم .همه ی دنیا را پشت سر می گذارم ،یکه و تنها به سوی تو می آیم و دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم .

خدایا می خواهم با تو تنها باشم می خواهم از همه چیز چشم بپوشم می خواهم جز تو محبوبی و معبودی نداشته باشم .خوش دارم که در زیر این آسمان سیاه کسی جز تو از من نداند کسی جز تو نیاز مرا نشنود کسی جز تو مرگ مرا نبیند.

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت20:33توسط آزاده | |

 

 

جهان یک شکفتن است .

آن قطره آب که بر صخره می چکد ،

این دانه که از زمین سر می زند ،

این ماهی که در دل دریا می رقصد ،

آن آفتاب که بر عالم می تابد ،

آن پرنده که در آسمان پرواز می کند

همه سرود رفتن سرداده اند ،می گویند می رویم تا بمانیم ...

حتی آن گلی که در خزان پژمرده می شود ،

آن دانه ای که در خاک می روید

در رستاخیزی جدید و تحولی دیگر می شکفد ،جان می گیرد ،

طلوع می کند و از خاک بر می آید .

جهان از ذره های اتم تا کهکشان های بزرگ می روند

به سوی او ، او که آنها را به سوی خود می خواند ،

او که باقی و جاودانه است .

او جهان را برای جاودانگی آفرید ،برای حیات

برای زیبایی! برای خود که عین حیات ،زیبایی و بقاست .

آن روز که خدا اولین خشت بنای عالم را نهاد ،

گل آن را با محبت خود آمیخت

و چنین شد که تمام ذرات هستی رو به سوی او آورد

و آن روز که گل آدم را سرشت

به او میل به جاودانگی بخشید و خود جاودانه ترین بود

به او میل به زیبایی و نیکی داد و خود خیر و زیبایی مطلق بود

و از آن روز که آدم به زمین هبوط کرد

بنی آدم در هجر آن خیر و زیبایی و کمال بی قرار شد

و از آن هنگام

در میان بنی آدم آنان که حقیقت هجران را یافتند مشتاقانه به در هستی می کوبند

به امید لقای او و رسیدن به آستان او ...

و این چنین زندگی ،شدنی به سوی او گردید

و رفتنی تا بی نهایت ،تا مطلق

و این گونه بود که حیات زیبایی و نشاط یافت و خوف و حزن و نگرانی رخت بر بست .

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت17:1توسط آزاده |

 

 

به سوی تو می آیم :

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نا بخشودنی است

خدایا مگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است

خدایا محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت جنایت ظالمانه ای است

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است

خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب  زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند

خدایا من کوچکم ،ضعیفم ،ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفان ها هستم ، به من دیده ای عبرت بین ده که ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم

خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ی ستمگران و ظالمان قرار نده

خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند

خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم

خدایا دردمندم ،روحم از شدت درد می سوزد ،قلبم می جوشد ،احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می کشد ،تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش

خسته شده ام پیر شده ام ،دل شکسته ام ،نا امیدم ،دیگر آرزویی ندارم ،احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست ،با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم .خدایا به سوی تو می آیم ،از عالم و عالمیان می گریزم ،تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده...

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت9:42توسط آزاده | |

 

انسان نجوا کنان گفت : ای خداوند ای روح بزرگ با من حرف بزن و چکاوکی با صدای قشنگی خواند اما انسان نشنید .

انسان دوباره فریاد زد : با من حرف بزن و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد اما انسان باز هم نشنید .

انسان نگاهی به اطراف انداخت و گفت : ای خالق توانا پس حداقل بگذار تا تو را ببینم و ستاره ای به روشنی درخشید...

ولی انسان فقط رو به آسمان فریاد زد :پروردگارا به من معجزه ای نشان بده

و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد .

ولی انسان نفهمید و با نا امیدی ناله کرد : پروردگارا مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری

و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و انسان را لمس کرد اما انسان با حرکت دست پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت...

 

و اما امروز ...

به مناسبت 24 تیر سال روز میلاد رهبر عزیزم

ولادت...

مادری که نُه ماهِ لبریز از محبت و آرامش وجود خود را بستری کرد برای به غدیر 68 رسیدن کودکش گویی تمام این تلخی ها را می دید که پاره تن خود را چنین صبور پرورش داد.

مهربانی که قبل از جسم این روح کودکش بود که به بلوغ ولادت می رسید.

بهشتی که دست کودک خود را در دستان پر از بخشش فاطمه زهرا (سلام الله علیها) گذاشت تا علمداری 313 یار را فرا گیرد.

و گوهری که وجودش سر آغازی شد برای در مسیر کمال گام برداشتن کودک.

 

گذر ...

رهبری که با گریه ی ولادتش دلها را بر آن داشت تا کعبه ای شوند برای ترک برداشتن.

مولایی که آستان بوس بستر بیماری پدر شد تا درس ولایت بیاموزد.

امامی که زندان های کفر هم هنوز از مظلومیتش می گریند.

ثروتی که خود جز قناعت نمی آموزد.

و هزاران از این گذر ها که عبوری شدند برای قلبی که اکنون دلیل تپش قلبهاست.

و انگیزه ای تا سبویی عاشق لبریز شود برای نوشتن. سبویی که خود را پنهان کرد در واژه های ولایت تا ذره ذره محو شود در کلام  امام و بنوشد از جام وصال.

 

مقصد..

اَنتَ المَولی وَ اَنَا العَبدُ وَ هَل یَرحَمُ العَبدَ اِلَّا المَولی

تویی مولای من و من بندهِ فقیر توام آیا در حق بنده جز مولایش ترحم کننده ای هست؟

 

مهربان رهبرم

منبع:www.asharerahbaram.blogfa.com 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت19:45توسط آزاده | |

 

 

شب است و سکوت و تنهایی برای تو می نویسم .برای تو که در بین تمام گلها شقایق ترین و نازنین ترینی ، برای تو که وجودت مظهر امید و صفایت یک دنیا هم صدایی و هم نوایی است . در اعماق چشمانت نگاهی نهفته که مرا چون شهابی در آسمان خود رها ساخته است .من در نگاه نافذ و زیبایت دنیایی را می بینم دنیایی با رویاهای شیرین که شب های تنهایی را به صبحی روشن و پر امید وصل می نماید

و مهدی جان هرگز باور نمی کردم که میان من و تو فصلی به نام خزان پیدا بشه فصلی که بتونه با بادهای سرد و خشن تو رو از من دور کنه . می خواهم بدونی که همه وقت منتظر آمدنتم ،چشم انتظارم و بیت بیت شعرهایم را بر روی ریل قطار خیالم به حرکت در می آورم تا به مقصد برسم .

مهدی جان در دوردست هایی دور نام تو را صدا می زنم تا بیایی...

  

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت12:54توسط آزاده |

 

 

۱۱۷۰سال است که مردی منتظر ۳۱۳مرد است ...

چقدر مرد شدن زمان می برد ...!!!

 

didar_mahdi.jpg

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت13:37توسط آزاده | |

 

اكنون بايد از چاه تن بيرون آمد، بايد از حضيض دنيا راهى عروج شد. اكنون دارم به آن فرداى بلند مى انديشم ، فردائى كه در انتظار من است و من در انتظار اويم .

اكنون در امروزم ، امروزى كه فردا از آنسويش پيداست .

اى خدا، اكنون كه گويا فردا مى خواهد مرا دريابد و من او را مهمان گردم ، دلم در كوى محبت هروله دارد.

اى خدا، اكنون كبوتر جانم گاه يمى نالد و گاهى مى بالد، مى نالد از دير باليدن و مى بالد از اميد تو.

اى خدا، اكنون پيراهن فراق برتنم فرسوده گشته ، ولى جانم پيراهن اميد تو مى پوشد.

اى خدا، اكنون دشت خشك دلم آب و باران مى طلبد.

اى خدا، من اين روزگار هجران را چگونه بسر برم ؟

اى خدا، اكنون مى خواهم بازبان دل با تو سخن گويم .

اى خدا، اكنون روحم چون گل شگفته شده و جامه تن دريده است .

اى خدا، اكنون آينه دلم را پاك مى كنم تاتورا در آن ببينم ، خود را پاك مى كنم تا به سوى تو آيم ، بااميد به تو...

 


+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت10:29توسط آزاده |

 

خدایا چقدر بدبختم چقدر بیچاره ام !چه روزگار تیره و تاری دارم !

ای درد ای غم بیا و سرا پای وجودم را پر کن ای امید ای آرزو مرا برای همیشه ترک کن

ای مرگ بیا و مرا در سایه ی رحمت خود آرامش بخش !

چه فلک زده ام ! چه روسیاهم !چقدر مغرور و خودخواهم !چقدر خود را بزرگ میشمارم !

چه انتظارات بی جایی دارم ! چه آرزوهای دور و دراز ! چه امیدهای بی اساس !چه خواسته های غیر قابل تصور !

انسانی گنهکار و رو سیاه و مغرور ... اوه خدایا چقدر بدبختم !

چقدر بیچاره ام !ای خاک تیره ی بی مقدار که برای دو روزی به حرکت در افتاده است چه جسورانه و خودخواهانه زمین و آسمان و زمان را تیول خود می پندارد!

و چه زود هستی و ضعف و بدبختی و نیستی خود را فراموش می کند !و چه مغرورانه همه ی وجود را برای خود می شمارد ! و زندگی خود را ابدی تصور می کند !

هیهات که چه بیچاره و بدبخت است این انسان این انسان ضعیف و پست و گنهکار این انسان مغرور و زیاده طلب که جز خود خواهی و خود بینی چیزی کسب نکرده است .

خدایا مرا ببخش چقدر شرمنده ام از پستی و بدبختی خود راه فراری نمی یابم

خدایا ضعف  و بدبختی خود را به درگاهت شفیع می آورم

خدایا دل شکسته ام را صادقانه تقدیمت می کنم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت10:46توسط آزاده | |

 

سلام به همگی دوستای گلم . دهه ی فاطمیه رو به همتون تسلیت می گم

درد و دل حضرت علی با پیامبر به هنگام دفن حضرت فاطمه (س) :

سلام بر تو ای رسول خدا سلامی از طرف من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود امده و شتابان به شما رسیده است !

ای پیامبر خدا صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه کم شده و توان خویشتن داری ندارم اما برای من که سختی جدایی تو را دیده و سنگینی مصیبت تو را کشیدم شکیبایی ممکن است . این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم و هنگام رحلت جان گرامی تو میان سینه و گردنم پرواز کرد "پس همه ما از خداییم و به خدا باز میگردیم "

پس امانتی که به من سپردی برگردانده شد و به صاحبش رسید از این پس اندوه من جاودانه و شبهایم شب زنده داری است تا ان روز که خدا خانه زندگی تو را برای من برگزیند

به زودی دخترت تو را اگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند از فاطمه بپرس و احوال اندوهناک ما را از او خبر گیر که هنوز روزگاری سپری نشده و یاد تو فراموش نگشته است

سلام من به هردوی شما،سلام وداع کننده ای که از روی خوشنودی یا خسته دلی سلام نمی کند اگر از خدمت تو بازمی گردم از روی خستگی نیست و اگر در کنار قبرت می نشینم از بدگمانی بدان چه صابران را وعده داده نمی باشد .

                                                   نهج البلاغه -خطبه ۲۰۲

 

یاس

در ضمن  رحلت آیت الله بهجت رو به همه ی مقلدان و دوستدارانش تسلیت میگم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:46توسط آزاده | |